تبليغاتX
آخرین عابر


آخرین عابر

 

آنقدر احمق نشده ام که بگویم:

دوستت دارم

تو سهم منی از روزگار

 

دنیا!

یک لنگه پا تا آخر بایست

من اعتراف نمی کنم

تا تو دو دستی از من بگیریش!

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 19:1 توسط ستاره| |

 

نفسمان بند آمد

بس که پنچری روزگارمان را گرفتیم.

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:51 توسط ستاره| |

 

چه لذتی دارد

پیاپی شکستن این خدایان دوپا

در هزار توی تالار آیینه چشمان بندگانش

حتی زمانی که به انتقام

خرده های تیزشان را بر روحت می کشند.

نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 18:30 توسط ستاره| |

 

این باران چه خوب است

هنوز هم مثل کودکی ام

تا می رسد     تا برود

تند و تند بوسه های آبدار

بر چهره و دستان خالی ام می نشاند

 

بیا همدیگر را محکم در آغوش بگیریم

تب تند من با خنکای تن تو فرو می نشیند

باران

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 21:32 توسط ستاره| |

چه دردی دارد دم به دم صید

کمند خاطرات مردمان مرده ای باشی

که از گور سر برون می آورند و بر پای گریزت پنجه می کشند

به زمینت می کوبند

و می شکنند پای رفتنت را

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 21:22 توسط ستاره| |

 

من به اندازه تمام روزهای عمرم خسته ام

زحمت کشیدن مابقی روزها

روی عمرت با تو

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 17:54 توسط ستاره| |

 

قرار ما امشب

می دانم خواهی آمد

دانه ای کاشته ام

دست بر سرش خواهی کشید تا برخیزد

و من آنگاه دست تو را خواهم بوسید

من به یقین بودن تو هزار دانه ، هزار گل شده کاشته ام

 

قرار ما امشب

می دانم خواهی آمد

و من دست تو را خواهم بوسید.

 

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 21:43 توسط ستاره| |

کینه ات در دلم نشسته

بگو چگونه برخیزم؟!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 19:21 توسط ستاره| |

 

باور کن

با تکرار نفس مرده ای زنده نمی شود

آن دم مزاحم را از کنار گوشم کنار بکش

 

نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 22:38 توسط ستاره| |

معما که می شوم

روزگار زغال به دست می گیرد و

خانه های خالی ام را سیاه می کند

از میان جدول سیاه شده ام

تنها دو خانه " ت" و "و" سفید و پر می ماند.

 

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 11:43 توسط ستاره| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ