آخرین عابر
آنقدر احمق نشده ام که بگویم: دوستت دارم تو سهم منی از روزگار دنیا! یک لنگه پا تا آخر بایست من اعتراف نمی کنم تا تو دو دستی از من بگیریش! نفسمان بند آمد بس که پنچری روزگارمان را گرفتیم. چه لذتی دارد پیاپی شکستن این خدایان دوپا در هزار توی تالار آیینه چشمان بندگانش حتی زمانی که به انتقام خرده های تیزشان را بر روحت می کشند. این باران چه خوب است هنوز هم مثل کودکی ام تا می رسد تا برود تند و تند بوسه های آبدار بر چهره و دستان خالی ام می نشاند بیا همدیگر را محکم در آغوش بگیریم تب تند من با خنکای تن تو فرو می نشیند باران چه دردی دارد دم به دم صید کمند خاطرات مردمان مرده ای باشی که از گور سر برون می آورند و بر پای گریزت پنجه می کشند به زمینت می کوبند و می شکنند پای رفتنت را من به اندازه تمام روزهای عمرم خسته ام زحمت کشیدن مابقی روزها روی عمرت با تو قرار ما امشب می دانم خواهی آمد دانه ای کاشته ام دست بر سرش خواهی کشید تا برخیزد و من آنگاه دست تو را خواهم بوسید من به یقین بودن تو هزار دانه ، هزار گل شده کاشته ام قرار ما امشب می دانم خواهی آمد و من دست تو را خواهم بوسید. کینه ات در دلم نشسته بگو چگونه برخیزم؟! باور کن با تکرار نفس مرده ای زنده نمی شود آن دم مزاحم را از کنار گوشم کنار بکش معما که می شوم روزگار زغال به دست می گیرد و خانه های خالی ام را سیاه می کند از میان جدول سیاه شده ام تنها دو خانه " ت" و "و" سفید و پر می ماند. 






![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








